تبليغاتX
خاطرات پیام نور بیجار

خاطرات پیام نور بیجار

خاطراتی از دوستان دانشگاهی

مشكلات دانشگاه

دانشگاه ,روز ,سالن ,- اِ اِ بابا چه خبره مگه چي شده آخه زشته ,اين حركات چيه ..ها

-نمي دوني خيلي خوشهالم اگه مي دونستي چي شده

-        حتما معدلت دوازده شده

-        نه بابا

-        قراره برين اردو

-        خير

-        اي كلك حتما وام ازواجي چيزي ميزي گرفتي ؟

-        برو باباتوام .’دلت خوشه آخه تو اين دور و زمونه مي شه زن گرفت .

-   پس حتما يا راه دانشگاه رو آسفالت كشيدن ,يا ساختمان نيمه كاره تكميل شده ,يا تلفن كارتي درست شده .يا سگ جلو دانشگاه رو فراري دادن ,يا شر موتور سوار هاي مزاحم رو كم كردن ,يا كارگاه جغرايا را كامل كردن يا كتاب فروشي دانشگاه بازه يا سايت راه اندازي شده يا اقلش قرار شده كساني كه وارد دانشگاه مي شوند را كنترل كنند كه هركسي كه شب نخوابيد صبح زود نياد دانشگاه وشارلاتان بازي دربياره و دانشجو رو چاقو كاري كنه

-   اِ اِ چه خبرته دور ورداشتي هيچ كدام از اينا نيست اينا كه كار حضرت فيله ميدوني چيه مجوز چاپ نشريه گرفتم

-        اي ديونه ,كه چي ؟

-   ديونه خودتي ,آخه چاپ نشريه اونم توي دانشگاه پيام نور اونم بيجار ؟بالاخره مي بيني بي ذوق

دانشگاه ,روز ,سالن : يك اطلاعيه روي برد :قابل توجه دانشجويان گرامي نشريه ((چاله )) داره منتشر مي شه لطفا آثار خودرابه آقاي بي ذوق ,تحويل دهيد .چاپ شدن مطالب 100% تضميني البته با جايزه

مدتي بعد . روز داخل شهر بيجار, موسسه كامپيوتري ظهر آدم : آقا اينا كه همش تكراريه ,خجالت نمي كشين از توي نشريات ديگه مطلب مي دزدين وبه اسم خودتون چاپش مي كنين

      اينجانب بدليل آسفالت نكردن راه دانشگاه تمام نكردن ساختمان نيمه كاره ,’درست نشدن تلفن كارتي ’, جنگهاي صليبي داشجويان وافراد عشق فيلم فارسي وبالاخره همكاري نكردن امور فرهنگي و تمدني از همه انجمنها استعفا مي دهم

 

-        ول كن بابا تو هم حال داري مهم اينه كه نشريه چاپ بشه ,مگه كم كاريه

-        نه كم كاري نيس ولي

يه هفته بعد ,دانشگاه , امورفرهنگي :

-        آقاي متمدن سلام ,اينم پرينت اصلي نشريه ما ,محبت كنين مجوز انتشارشو بدين

-        اول صبر كنين من يه دور

بخونمش  اگه  چيزي متوجه نشدم مي كنمش دو دور ,

سه روز بعد ,دانشگاه  . امور فرهنگي :

-        آقاي متمدن چي شد نشريه منو خوندين

-   آره بفرما اگر چه چيز متوجه نشدم  .آخه واسه مصاحبه اش مي تونستي توهمين امور فرهنگي خيلي باسوادتراشو پيدا كني ,’البته اشكالي نداره اينم امضاي من .

-        آقاي بدل رئيس سلام آقاي متمدن فرمودند نشريه ماراكپي بگيرين

-        چي ؟ كپي نشريه همين يه كارم مونده بود مگه من وقت اضافي دارم

-        آخه آقاي متمدن رئيس امور نشريات گفتن

-        گفتن كه گفتن مگه بيكارم اصلا دستگاه كپيمون خرابه

-        آخه ماداريم يه ماه زحمت مي كشيم

-   به من چه مگه بيكارين ,برين به درساتون برسين اين كارا همش علا فيه مثلا مي خواين چي روثابت كنين

-   آقا مانمي خوايم چيزي رو ثابت كنيم فقط مي خوايم خير سرمون فعاليت فرهنگي داشته باشيم

-        چي فعاليت فرهنگي ,چه حرفا .’اصلا بهتون نمي آد

يك هفته بعد ’دانشگاه ’بعدازكلي درد سر وعلافي ,بالاخره نشريه با كم كاستي ها فراوان چاپ ميشه


-        آقا واقعا چيز جالبيه واسه مجله نوروزي حرف نداره

-        كه چي اينا چيه ,همش كه تكراريه

-        حراج نشريه ,حراجه ,دونه اي دويست تومان

-        مگه غارته چه خبره آقا مگه گوجه فرنگيه

-        دانشگاه ,روز ,بعد از چاپ نشريات شماره هاي سوم وچهارم

-        آقا بخشيد شما نشريه چاله هستين ؟

-        بله امري داشتين

-   يه مطلب دارم مال خودمون و شعر هم مال پدر بزرگمون كه درمورد گراني سروده اند گفته كه چاپش كنيد

-   اي بابا / توهم حال داري ,باشه مطلبتون بدين مي زارم توي فايل اگه وقت كرديم چاپش مي كنيم

ودرپايان اينجانب بدليل آسفالت نكردن راه دانشگاه تمام نكردن ساختمان نيمه كاره ,’درست نشدن تلفن كارتي ’,بسته بودن بيست وسه ساعته كتاب فروشي دانشگاه ,چاق وچله شدن سگ دانشگاه ,ازدحام موتور سوارهاي مزاهم ,تكميل نشدن كارگاه جغرافيا ,آويزان شدن لباسهاي دانشجويان ’آماده نشدن سايت دانشگاه و جنگهاي صليبي داشجويان باافراد عشق فيلم فارسي وبالاخره همكاري نكردن امور فرهنگي و تمدني از همه انجمنها استعفا مي دهم

                                                                                       اسمش دوباره یادم رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:47  توسط کندو   | 

   

جمعيت روازدورديد توي اين شهرشلوغ ,پلوغ پرازبلوغ هيچ چيز جاي تعجب نداشت ,ولي قضيه وقتي براش جالب شد كه ديد همه خانم هستند ,اون كه هميشه سرش براي كارهاي پرازهيجان مي خاريد ,قاطي جمعيت شد ,آب دماغشو كه بالا كشيد  وگوشاشو تيز كرد ,ناطق جمعيت ,عصبي وناراحت قيافه كساني رو كه تاحالا اصلا ازدست شوهرشون كتك نخوردن رو گرفت و گفت : ((تاكي بايد اهد خشونت وظلم عليه خانم ها باشيم وساكت بمونيم من حقتون رو از مردهايي باعقايد مسخ شده برده داري مي گيرم ,مطمئن باشيد )) بعدلباشو غنچه كرد وگفت :حضورخانم ها بايد پررنگ تر ازهرزماني دراجتماع باشه,درهمين حين خانم هايي كه به سخنراني گوش مي دادند آينه هاشون روجلو صورتشون گرفتند تاازحضورپررنگشون مطمئن بشن ,بعد بعد دست به سينه ومنتظر كه ادامه داد "ما امنيت مي خواهيم ,ماآزادي حداقل دربيان وعمل وحقوقي برابربامردان مي خواهيم ماثابت مي كنيم كه نه تنها چيزي ازمردها كم نداريم بلكه ازبعضي لحاظ ازشون هم جلوتريم ما روزي به حقوقمون مي رسيم ."جمله آخر رو طوري فرياد زد كه تازه فمنيست شده جوان ,فكر كرد كه حنجره اش پاره شد وفكر كنم همين طور هم شد چون بعدش خانم ها براش ,هورا كشيدند ودست زدند وسخنراني تموم شد وغلغله تو سر پرازخارش از هيجان تازه فمنيست بيداد مي كرد ,دستشو زير چشمش برد وبعد از آخ گفتنش گفت "اگه اين حزب ازم حمايت كنه چي ميشه ؟ بعد خودشو درحالي تصوركرد كه بادسته جارو برقي شوهردرحال فرارشو آش ولاش كرده وبهش مي گه چطور جرئت كردي زيرچشم وتمام تنمو سياه و كبود كني ,"مي كشمت " وبعد انگاريه دفعه سقوط كرد روي زمين ويادش اومد كه اين فقط يه خياله .ازدست اون الاغ انسان نما هيچ راه فراري نداره وبعد كمي خودشو دلداري داد وگفت :حداقلش اينكه شوهرمو وادار ميكنم جوراباشو خودش بشوره " واما آزادي بيان ,حالا كه كمي شير شده بود وفهميده بود كتك خور تراز خودش هم هستش تصميم گرفت حتي با حرفاشم كه شده مردهاي مثل شوهرشو حلق أويز كنه حالا داشت محكم و مصمم براي دفاع ازحقوقش راه مي رفت كه بدون اينكه متوجه بشه از كوچه تنگ وسردي سردرأورد به ته كوچه نرسيده بود كه درخونه ايي باز شد ودستاي محكمي اون روتو كشيد واما ,هيچ كس متوجه نشد كه تازه فمنيستي به وجود نيومده ناكار شد و صدايي از دور توي كوچه مي پيچيد كه "مازنها امنيت مي خواهيم ما أزادي مي خواهيم  ما

 

        نویسنده خانم داود پور(مدیر مسئول سابق نشریه کندو

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:51  توسط کندو   | 

اي كه پنجاه رفت ودر خوابي

  مگر اين پنج روز ا دريابي

بيگمان وقتي جناب سعدي اين شعر را نوشته روزگارش كم و بيش شبيه بنده نبوده جرا كه من نيز حدوداً چهل پنجاه ساليرفته و همچنان در خوابم ميگوييد چرا؟

خدمتان عرض كنم از آنجا كه بنده علاقه خاصي به سعدي دارم ك بيش شعرهاي ايشان را مطلاعه نموده و از بركات فيض و دانش ايشان تا حدودي برخوردار بوده ام من عقيده دارم كه سعدي منظورش از اين بيت بالا نوشتن كتاب نبوده بلكه به احتمال قريب به يقيين او هم مانند بنده تا حدودهاي پنجاه سالگي ازدواج نكرده و اين بيت عمداً سروده و خواسته كه طوري به اطرافيانش علي الخصوص مادر محترمشان حالي كند كه اي نه نه بلاخره كي برايم زن ميگيري؟

از گرفتن يا نگرفتن زن براي سعدي بنده بنا به دو دليل خبر ندام اولاً مشكلات اقتصادي از قبيل تورم و افزايش قيمت قير و كرايه تاكسي غيره حتي نرخ عوارضي گدا. دوماً مشكلات اجتماعي از قبيل بالا رفتن سن ازدواج و معضل فرار كردن دختران البته نه از خانه بلكه از زير كار خانه باعث شد كه بنده بيخ كار را نگيرم و ملوم نكنم نه نه سعدي برايش زن گرفت يا نه.

اما شباهت من و سعدي :

ازوقتي يادم مي آيد توي خانه ما زن گرفتن براي پسر امر حساسي تلقي شده و از آنجا كه بنده تنها پسر خانواده بودم مادر بنده روي اين امر حساسيتي دو چندان داشت,ازوقتي پايم را توي دبيرستان گذاشتم و به قول مادرم پشت لبم سبز شد ,صحبت اززن گرفتن براي من شد .هرروزيي انتخاب مي شد ,ازدختر خاله ها ودختر عمه هاگرفته دختر همسايه امروز يكي انتخاب ميشد وفرداي آن روز بنا به دلايلي ردگزينش مي شد اوايل كمي برايم هيجاني وحساس شده بود ولي كم كم مثل سريال هاي آبكي تلوزيون شد ,از يك طرف پدرم مي خواست ديپلم بگيرم وازطرفي ديگر مادرم دنبال دختر موردعلاقه اش بود,كار به جايي رسيد كه دردرسم افت كردم واز آنجا كه پدرم باروان شناسي سروكار داشت درجمع فاميل اعلام كرد كه اگر پسرم درامتحانات آخر سال قبول شودبه عنوان جايزه برايش زن مي گيرم .بعداز انتحانات چه عرض كنم بازور تكماده وتبصره وپارتي بازي بالاخره ديپلم گرفتم ومادرم همچنان دفتر اسامي دخترهاي شهرراورق مي زد تااينكه به صفحه آخررسيد ,ناگهان با پدرم فكري به كله اشان خطوركرد ,امافكر بكر والدين مكرمه بنده ,مادرم گفت :حالا كه قرار است پسرم زن بگيرد چرا يك دخترتحصيل كرده نگيرد واين يعني دختردانشجو ودختردانشجو يعني بدبختي ,يعني اينكه بنده بايد با كنكور سر شاخ شومااماوالدين عزيز بنده مي دانستند كه سرپسرشان ازآن كله هانيست كه شاخ كنكوررابشكند,بنابرين راه دانشگاه آزاد برروي بنده گشوده شد ,بالا خره بنده وارد دانشگاه شدم ولي هزينه دانشگاه شوروشوق ملدرم برا زن گرفتن بنده راخاموش وخاموشتر كرد

دردانشگاه بايك دخترآشنا شدم ,دانشجوي ادبيات بود ,ازخدا پنهان نيست از شما چه پنهان بيشتر ازماشينش خوشم آمد ,چون يك بنز خوشرنگ زير پايش ود ,موقع غروب بي اختيار ياد ماشين مي افتادم وخودم راتوي ماشين مي ديدم وتنها دراتوبان سنندج-بيجار تخته گاز مي رفتم ,راستش دختر آزآن دخترها بود كه روزي دو-سه ساعتي وقتش جلو آينه مي گذشت عينك دودي بزرگ مي زد و ادعاي شاعري داشت وهميشه پروين وفروغ رابهخاطر گفتن شعرهاي ضعيف سرزنش مي كرد جريان به گوش پدرومادرم رسيد وبالاخره رفتيم خواستگاري دختر موردنظر ,خلاصه ازخانه دختر برگشتيم وپدر ومادرم درفكر مهريه سنگين تعيين شده بودند .نمي دونم چرا بيخودي تلويزيون راروشن كردم كاش دستم مي شكست واينطوري نمي شد ,مجري تلويزيون بايك كارشناس رشدجمعيت صحبت مي كرد ,بعد كارشناس اعلام كرد ,بنا به اطلاعات به دست آمده تعداددختران دوبرابرپسران است ,ناگهان پدرم بشكني زد وبه مادرم نگاه كردوگفت ازاين بهتر نمي شود ومادرم خم گفت راست مي گويي ومن با تعجب رسيدم چه چيز را ؟ كه با نگاه هاي عاقلانه اندرسفيه والدينم همه چيز را فهميدم .بله اين يعني اينكه دختر ها بگوش باشند چرا كه اگر زود نجنبند ومهريه ها را كم نكنند سرشان بيكلاه مي ماند يعني به زبان ساده تر پسراني پيدانمي شوند كه با آنها ازدواج كند وروم به ديوار ممكن است بترشند .

ومن الان بيست سال است منتظرم مهريه ها پايين بيايد ودخترها با لجبازي  هميشگي خودشان سر مهريه محكم پا فشاري مي كنند وهرروز تعدادي دخترو پسر كه چه عرض كنم پير پسر و پيردختر بدون اينكه ازدواج كرده باشند به ديار باقي مي شتابند وحالا تاكي نوبت به ما برسد الله اعلم

                 نويسنده :محمد سليمي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:42  توسط کندو   |